
گاهي زندگي ناجوانمردانه غرورت را مي شكند... تمام روياهايت را ويران مي كند و بي رحمانه تو را به پوزخند خويش مي گيرد...
روياهايي كه برايت دنيايي از زيبايي ها داشته... ولي نه !! بيشتر كه فكر ميكني به ياد مي آوري كه رويا نبوده اند... حقيقت هاي زندگي ات بوده اند ، زماني كه خوبها سر جاي خويش نشسته بودند و خوب زيستن را مرتب برايت تكرار مي كردند....
اما...
وقتي خوبها رفتند و بدها سعي كردند جايشان را بگيرند و به جاي خوب زيستن "خود" زيستن را برايت تكرار كردند ، وقتي خوب ها آنقدر كمرنگ شدند كه معناي خوبي و خوب زيستن عوض شد و حتي عكس شد...از زيبايي هاي زندگي تنها يك رويا مي ماند و بس كه شايد روزي روزگاري كه تنها شدي و كاري جز انديشيدن نداشتي به ياد بياوري كه اينها رويا نبوده اند آن هم با ترديد!!! و همين زمان است كه شوق در چشمان خوبي كه شايد معناي خوب زيستن را ميداند كور ميشود و جاي زخمي در سينه اش به درد مي آيد...دردي كه شايد هرگز التيام پيدا نكند و نگاه مهربانش را به تو بر نگرداند...

چرا آسمون امروز نميخواد باز شه؟!! داره رو قلبم سنگيني ميكنه اين بغض سياه آسمون...
